همیشه صخره نوردی رو دوست داشتم، یه کوه صاف و می گیری و میری بالا تو تموم طول راه باید همه عضلاتت رو منقبض نگه داری که یه وقت لیز نخوری، به پایین هم نباید نیگا کنی چون اونوقت ته دلت یه دفعه خالی میشه، ازهمه مهم تر به هیچی نباید فکرکنی این خیلی مهمه
میرم پایین یه کوه وامیستم، یه کوه خیلی بلند، یه کوه واقعی به سختی خودمو از اولین صخره می کشم بالا طنابم رو محکم می کنم و میرم سراغ بقیه صخره ها، همینجوری که دارم خودمو از این صخره ها می کشم بالا دارم به تو فکر می کنم به اولین روز آشنایمون:"یه مهمونی بود یادم نیست اینجا بود یا تو ایران، من بودم تو هم بودی با کلی آدم دیگه اما بغیر از تو اون شب واسم همه کمرنگ بودن شایدم تو خیلی پر رنگ بودی خوب یادمه تو یه لباس قرمز بلند تنت بود، تمام حرکاتت رو زیر نظر داشتم انگاری گمت کرده بودم وبعد از چند سال دوباره می دیدمت، همینجوری غرق دیدنت بودم که یهو متوجه شدم تو هم داری به من نیگا می کنی، هول شدم گیلاس از دستم افتاد زمین یدفعه همه چی ساکت شد،همه مهمونا به من خیره شده بودن نگاهم رو دنبال کردن و رسیدن به تو، منو تو همونجوری ثابت اون وسط مونده بودیم وبهم نیگا می کردیم هیچی هم نمی گفتیم فقط نیگا می کردیم بعد من راه افتادم و اومدم طرفت تو هم اومدی بهم که رسیدیم هر دومون مکث کردیم من دستامو باز کزدم آروم بغلت کردم و خیلی بی اختیار زدم زیر گریه، یادته؟؟؟ همون شب بود که افسانه ی عشق منو تو شروع شد"
به خودم می یام که به یه صخره چسبیدم و بین آسمون و زمین معلقم، به بالای سرم نیگا می کنم هنوز خیلی راه مونده تا برسم اون بالا به اطراف نیگا می کنم، منظره ی قشنگیه حیف اینجا نیستی که ببینی،کلی خاطره یِ ریز و درشت رو دارم توی سرم هی مرور می کنم:
"یاد کلبمون میوفتم، یاد مزرعمون از همه مهم تر یاد مترسکم، یادته با چه سختی کلبمون رو ساختیم،هیچ وقت اون شبی رو که یهو پریدی بغلم و شیشه مشروبم رو چپ کردی و کفه کلبمون مست مست شد رو یادم نمی ره، قشنگ ترین سکس های دنیا، اون هم آغوشی ها لذت اون بوسه ها، من هیچ وقت اینا رو فراموش نمی کنم یادته اون وقتایی که تو مزرعمون قایم موشک بازی می کردیم، یادته همیشه آخرش دوتایی با هم لای ذرت ها گم می شدیم دیگه هم پیدامون نمی شد، یادته اون موقع ها آسمون با چه حسرتی بهمون نیگا می کرد؟آره یادته؟؟ ولی کم کم همه چیز عوض شد، نمی خواد بهم بگی خودم خوب می دونم همه چیز از اون روزی شروع شد که مترسکم خواست با کلاغ دم سیاه مهربون باشه ، میدونی مترسکم خیلی مهربون بود ولی مُرد آخه کلاغا دونه دونه اون قلب پوشالیش رو در آوردن تا واسه خودشون خونه بسازن، دقیقا بعد از مزگ مترسکم بود که منو تو شروغ کردیم به نوشتن فصل آخر افسانه ی عشقمون،شاید اگه عشق منو تو افسانه نبود همونجا تو همون کلبه تا ابد می موندیم و دیگه نه حرفی از دوری بود نه جدایی، اما داستان عشق منو تو فقط افسانه ی قشنگی بود"
به خورشید نیگا می کنم که داره خیره خیره می تابه، نزدیک ظهره و من هنوز به بالای کوه نرسیدم، آب دهنم رو قورت میدم و با آستین لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک میکنم و این دفعه با سرعت بیشتری به سمت بالا حرکت می کنم
"یادم میاد که من یه تشکر بهت بدهکارم، باید بهت بگم، آره ازت ممنونم که اینجوری بهم فهموندی که وقتشه این فصل آخر افسانه ی عشق منو تو هم به آخر برسه و کتاب این افسانه هم باید که بسته بشه، شاید اگه جور دیگه ای بهم می گفتی نمی تونستم باهاش کنار بیام، ازت ممنونم بخاطر همه چیز بخاطر بودنات، نبودنات"
دیگه تقریبا رسیدم بالای کوه، دستمو از آخرین صخره می گیرم و خودمومی کشم بالا از خستگی چند دقیقه ای رو همونجوری دراز می کشم و نفس نفس می زنم،خب بالاخره رسیدم این بالا یه جای بکر و دست نخورده،لاقل می تونم مطمئن باشم آدمای زیادی اینجا نبودن، کی می دونه شاید من اولین نفری باشم که اینجا اومده تمام لذت صخره نوردی هم به همینشه،اما این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره می خوام پروازکنم، میفهمی که ؟ دیگه نفسام آروم شده کم کم از روی زمین بلند می شم، یه نسیم خنک و رو می تونم رو گونه هام حس کنم به کو ههای دور و برم نیگا می کنم، نه این نمی تونه حقیقت داشته باشه،تو اینجایی درست رو کوه روبرم،!!!با یه لباس سفید بلند،باد داره با دامنت بازی می کنه تو هم با دستت کلاهت رو محکم گرفتی که نیوفته ولی من خوب می دونم که این فقط یه توهمه یه خیاله، چشامو آروم میبندم و...
دوست داشتم،،،
میمیرم
.
.
.
همین
ب.و: واقعا فقط همین