باد میاد
داره تو کوچه باد میاد
خیلی باد میاد
نه خره باد کجا بود نسیم داره اصراف میکنه -
شایدم اضافه کاری -
.
Choose an identity واسه کامانت دادن، تو قسمت.
رو انتخاب کنین با بقیش هم کار نداشته باشینOtherصفحه کامانت هام سه تا گزینه داره شما همون
ب.و : هیچی همینجوری الکی ؛ راستی اون آفتاب پرسته بود که میومد رو جعبه مداد رنگیم هی هنگ می کرد، همون؛ هیچی خواستم بگم خیلی نازه منم خیلی دوسش دارم
پی نوشت: الان منو مداد رنگیم منتظریم ، نمیاد که , بیاااااااااااااااااااا
نیم ساعت بعد نوشت: هیچ حرفی واسه گفتن ندارم ، فقط متاسفم هم واسه خودم هم اطرافیانم ،فکر می کنم بهتر باز مرحوم بشم

 2
 
من عاشق دختر جنده ای بودم که شبها چشمهایش را می بست و درد می کشید

 2
 
فکر می کنم خیلی هاتون بلد نیستین اینجا کامانت بدین ، خب اینجا بدین تا من مطمئن شم بعد بهتون یاد میدم
ب.و: قبلا واسم مهم نبود نظر بدین یا نه ولی حالا واسم مهم شده
پی نوشت : به هیچ کس مربوط نیست چرا مهم شده

 1
 

هوس نوشیدنی کردم، عرفان لایت با طعم نعنا

 1
 
سیلور استاین رو ولش ،من فقط تاب می خورم و میروم

ب.و: نیش بر پشت خود می کند بی آنکه بداند حلقه ی آتش را خواب دیده ، عقرب بی چاره


 0
 
گفته بودم زده به سرم دیگه،نه؟ بازم از آرشیوم
شب است و وحشت به اوج خود رسیده
و من تمام خون جگرم را با آروغ های پی در پی به روی میزم می ریزم
و تمام بهت درونم را به روی دفترم استفراغ می کنم
و من
آرام آرم می میرم
من مردم از خشمی که گفتنی نیست
از ترسی که تا کنون قلب هیچ کبوتر از باز بیخبری را آزار نداده
سیگاری دارم ویک دنیا حرف نگفته ....
ب.و:دارم له میشم

 0
 
همیشه صخره نوردی رو دوست داشتم، یه کوه صاف و می گیری و میری بالا تو تموم طول راه باید همه عضلاتت رو منقبض نگه داری که یه وقت لیز نخوری، به پایین هم نباید نیگا کنی چون اونوقت ته دلت یه دفعه خالی میشه، ازهمه مهم تر به هیچی نباید فکرکنی این خیلی مهمه
میرم پایین یه کوه وامیستم، یه کوه خیلی بلند، یه کوه واقعی به سختی خودمو از اولین صخره می کشم بالا طنابم رو محکم می کنم و میرم سراغ بقیه صخره ها، همینجوری که دارم خودمو از این صخره ها می کشم بالا دارم به تو فکر می کنم به اولین روز آشنایمون:"یه مهمونی بود یادم نیست اینجا بود یا تو ایران، من بودم تو هم بودی با کلی آدم دیگه اما بغیر از تو اون شب واسم همه کمرنگ بودن شایدم تو خیلی پر رنگ بودی خوب یادمه تو یه لباس قرمز بلند تنت بود، تمام حرکاتت رو زیر نظر داشتم انگاری گمت کرده بودم وبعد از چند سال دوباره می دیدمت، همینجوری غرق دیدنت بودم که یهو متوجه شدم تو هم داری به من نیگا می کنی، هول شدم گیلاس از دستم افتاد زمین یدفعه همه چی ساکت شد،همه مهمونا به من خیره شده بودن نگاهم رو دنبال کردن و رسیدن به تو، منو تو همونجوری ثابت اون وسط مونده بودیم وبهم نیگا می کردیم هیچی هم نمی گفتیم فقط نیگا می کردیم بعد من راه افتادم و اومدم طرفت تو هم اومدی بهم که رسیدیم هر دومون مکث کردیم من دستامو باز کزدم آروم بغلت کردم و خیلی بی اختیار زدم زیر گریه، یادته؟؟؟ همون شب بود که افسانه ی عشق منو تو شروع شد"
به خودم می یام که به یه صخره چسبیدم و بین آسمون و زمین معلقم، به بالای سرم نیگا می کنم هنوز خیلی راه مونده تا برسم اون بالا به اطراف نیگا می کنم، منظره ی قشنگیه حیف اینجا نیستی که ببینی،کلی خاطره یِ ریز و درشت رو دارم توی سرم هی مرور می کنم:
"یاد کلبمون میوفتم، یاد مزرعمون از همه مهم تر یاد مترسکم، یادته با چه سختی کلبمون رو ساختیم،هیچ وقت اون شبی رو که یهو پریدی بغلم و شیشه مشروبم رو چپ کردی و کفه کلبمون مست مست شد رو یادم نمی ره، قشنگ ترین سکس های دنیا، اون هم آغوشی ها لذت اون بوسه ها، من هیچ وقت اینا رو فراموش نمی کنم یادته اون وقتایی که تو مزرعمون قایم موشک بازی می کردیم، یادته همیشه آخرش دوتایی با هم لای ذرت ها گم می شدیم دیگه هم پیدامون نمی شد، یادته اون موقع ها آسمون با چه حسرتی بهمون نیگا می کرد؟آره یادته؟؟ ولی کم کم همه چیز عوض شد، نمی خواد بهم بگی خودم خوب می دونم همه چیز از اون روزی شروع شد که مترسکم خواست با کلاغ دم سیاه مهربون باشه ، میدونی مترسکم خیلی مهربون بود ولی مُرد آخه کلاغا دونه دونه اون قلب پوشالیش رو در آوردن تا واسه خودشون خونه بسازن، دقیقا بعد از مزگ مترسکم بود که منو تو شروغ کردیم به نوشتن فصل آخر افسانه ی عشقمون،شاید اگه عشق منو تو افسانه نبود همونجا تو همون کلبه تا ابد می موندیم و دیگه نه حرفی از دوری بود نه جدایی، اما داستان عشق منو تو فقط افسانه ی قشنگی بود"
به خورشید نیگا می کنم که داره خیره خیره می تابه، نزدیک ظهره و من هنوز به بالای کوه نرسیدم، آب دهنم رو قورت میدم و با آستین لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک میکنم و این دفعه با سرعت بیشتری به سمت بالا حرکت می کنم
"یادم میاد که من یه تشکر بهت بدهکارم، باید بهت بگم، آره ازت ممنونم که اینجوری بهم فهموندی که وقتشه این فصل آخر افسانه ی عشق منو تو هم به آخر برسه و کتاب این افسانه هم باید که بسته بشه، شاید اگه جور دیگه ای بهم می گفتی نمی تونستم باهاش کنار بیام، ازت ممنونم بخاطر همه چیز بخاطر بودنات، نبودنات"
دیگه تقریبا رسیدم بالای کوه، دستمو از آخرین صخره می گیرم و خودمومی کشم بالا از خستگی چند دقیقه ای رو همونجوری دراز می کشم و نفس نفس می زنم،خب بالاخره رسیدم این بالا یه جای بکر و دست نخورده،لاقل می تونم مطمئن باشم آدمای زیادی اینجا نبودن، کی می دونه شاید من اولین نفری باشم که اینجا اومده تمام لذت صخره نوردی هم به همینشه،اما این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره می خوام پروازکنم، میفهمی که ؟ دیگه نفسام آروم شده کم کم از روی زمین بلند می شم، یه نسیم خنک و رو می تونم رو گونه هام حس کنم به کو ههای دور و برم نیگا می کنم، نه این نمی تونه حقیقت داشته باشه،تو اینجایی درست رو کوه روبرم،!!!با یه لباس سفید بلند،باد داره با دامنت بازی می کنه تو هم با دستت کلاهت رو محکم گرفتی که نیوفته ولی من خوب می دونم که این فقط یه توهمه یه خیاله، چشامو آروم میبندم و...
دوست داشتم،،،
میمیرم
.
.
.
همین
ب.و: واقعا فقط همین








 1
 
زده به سرم با آرشیوم فال می گیرم؛
دیروز عزرائیل را دیدم با بارانی بلند و سفیدش و کلاهی پستچی مانند بر سر
و یک کیف دستی بزرگ بر دست چپش که پر بود از قبض روح و آرام وخسته به سراغ مشترکین میرفت.
مصرف عمرم بالا رفته همین روزها نوبت من است!!!!!!!
ب.و مسنجر یاهو جدیدم

 1
 
خیلی اتفاقا افتاد. خیلی اتفاقا هم نیفتاد. تصمیم گرفتن سخت بود. اقیانوس بزرگ بود. تو هم که دیگه نبودی. کلمه‌هات بودن ولی کافی نبودن. من عوض نشدم ولی بزرگ شدم. خیلی بزرگ شدم اینو حس میکنم و میبینم . هنوزم خیلی جا واسه بزرگ‌تر شدن دارم ،اینو هم میدونم. چیزایی که برام مقدس بودن رو بهتر میشناسم الان و هنوزم برام مقدسن.
خیلی اتفاقا افتاد ، خیلی اتفاقا هم نیفتاد. خیلی بارا خیلی چیزا نوشتم و پست نشد. خیلی حرفا ، خیلی اعترافا ، خیلی غر زدنا ...- میدونی؟ آدمایی که خودخواه نیستن، خیلی وقتا، بیشتر از هر کس دیگه‌ای مجبورن رل خودخواه بودن رو بازی کنن. اینجوری تعادل برقرار میشه.
من اشتباه کردم، بازم اشتباه میکنم، اشتباهام رو میدونم. یاد گرفتم، بزرگ شدم، فرصت دوباره می‌خوام. ولی خودم بیشتر از هر کس دیگه‌ای به خودم سخت میگیرم. خودم رو تنبیه میکنم.
آدمایی که میرن و اون دورا میشینن و دور وامیستن
- وقتی که دعواش کردم، چقد دلم میخواست یکی رو داشتم که اونم منو دعوا میکرد. مثل وقتایی که حرفایی که لازم داری یکی به خودت بگه رو به یکی دیگه میگی، اونم وسط دعوا.
زندگی ترسناکه. زندگی واقعه
- راستی مریم، اگه قرار بود خواننده بشیا، شبیه این دختره‌ی لیسا هانیگان میشدی. خلاصه با اینکه تصور کردن تو در حال آواز خوندن واسم خیلی خنده‌داره ها، ولی من هروقت کلیپای دمین رایس با این دختره رو نیگاه میکنم حس میکنم تو اگه قرار بود خواننده بشی ، استایلت شبیه این دختره میشد

 2
 
من نمی دونم این الاغایی که این ماتیک های تلخ رو می سازن به چی فکر می کنن آخه ؟؟

 0
 
مادرم مرا می ترساند
" لولو پشت شیشه هاست "
و من همیشه توی شیشه ها تو را می دیدم
راست می گفت مادر و تو هنوزهم همانجایی درست پشت شیشه ها ، بی هیچ حرفی سالهاست که برمن خیره ای و من هر شب با تو حرف زدم بی آنکه بدانم"تو"فقط لولوی پشت شیشه ها هستی و لولوی پشت شیشه هیچ وقت و هیچ وقت هم صحبت خوبی برای هیچ کس نبوده حتی برای یک دیووانه "تو"فقط میشنوی بی آنکه حرفی به زبان بیاوری بی آنکه حتی سری تکان دهی تو همیشه و همیشه از پشت همین شیشه ی لعنتی با سکوتت به من خیره بودی .
وقتی می گویم"تو"، یعنی "تو"،توئی که هستی، بیخود به دوروبرت نگاه نکن هیچ شخص ثالثی در کار نیست لولوی پشت شیشیه ها فقط "توئی"، "تو" که خیره خیره به تصویر نگاه می کنی تا نکات مبهمی را برای خودت آشکار کنی .پس این "تو" فقط "تو" هستی و این منم که هر وقت می گویم "تو" دیگر من نیستم ، من هم "تو" می شوم در زلالی چشمانت غرق می شوم . راستی ببینم "تو" بین این همه خط های بهم ریخته ی دیوانگی ام از پشت شیشه ها دنبال چه می گردی ؟
دنبال "توئی" که گم شده ؟ یا دنباله منی که دیگر من نیستم ؟ یا شاید دنبال لولوی پشت شیشیه ها ؟ چه کسی می داند

 1
 
بعد از چند ملیون سال برگشتم ایران

 1
 
م.ک
رقص آخر
گامهایی است که فراموش می شود
خسته،
می باری
پایان خویشتن را
و می کوبی دل را به نسیم
تا پرنده ای از کوچه به لبخندی آواز غربتت را نشنود
هیچ چشمی اندازه نمی گیرد وسعت باریدنت را
پس آرام ببار
پایکوبی کن بر استخوان های خسته ات
.و اشکی است پنهان شده در هلهله

 0
 
م.ک
من و
دیگه دقیقا نمی دونم چه رنگیم!
فقط می دونم که نه سبزم و نه زرد و نه حتی صورتی
یه چن روزیه که خودمو گم کردم
احساس می کنم مجبورم می کنن که یه جا ثابت بمونم که دیگه حرکت نکنم
که دیگه هیچی نگم و فقط ببینم
آره که ببینم چی میشه!
از وقتی یاد گرفتم که چی قشنگه، چی سفیده، یا حتی چی می تونه زشت و ترسناک باشه، از وقتی که فهمیدم از چی باید بترسم، از وقتی فهمیدم که می شه به یکی اعتماد کرد، می شه آره می شه توی دنیاتون دروغ نگفت، از وقتی یاد گرفتم کفر بگمو هیچ کس بد بد نگام نکنه، از وقتی ثناگوی شیطان شدمو بس آره از همون موقعی که ...
من گم شدم
...
آهای من گم شدم
...


 0
 

هرکس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت. هر کس دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد. هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست و خدای کسی که احساسش کند نداشت. عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند، خوبی ها همه نگران که آنرا بفهمند و زیبایی ها همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند و خدا عظیم بود و زیبا و پراقتدار مغرور، اما کسی را نداشت
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید، کوهها برخاستند و رودها سرازیر شدند و باران ها و باران ها
قرن ها گذشت و می گذشت و
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود! و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه توانستن بودن؟ و خدا بود و با او عدم بود. عدم گوش نداشت. حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن ، حرفهایی که زبانه های بیتاب آتشند. کلماتش هر یک انفجاری در دل به بند کشیده اند. اینان در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریقهایی وحشتناک و سوزنده ای در درون بر می افروزند و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود و در نبودن نتوانستن بودن.
با نبودن، نتوان بودن و خدا تنها بود.
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
پس من را آفرید

 0
 
...هیس خوابه

 0
 

گریه کن آروم آروم , وقتی گریه میکنی نرم میشی اون وقت دیگه نمیشکنی فقط خم میشی


 5
 
باشه بازم بهت مهلت میدم ولی باید قول بدی باز نیایی التماس که مهلت امتحان رو بیشتر کنم


 0
 

باید توضیحی بدهم . شاید باید اتمام حجت کنم . خدا عادت‌های زیادی دارد. ما آدمها کم و بیش شبیه خداییم . به هم رفته ایم . عادتهای خوب و بد . خدا هم عادت‌های خوب و بد زیادی دارد . مثلاً یکی از این عادت‌ها سیریش بودن است . خدا گیر خیلی سیریشی است . وقتی به یه چیزی گیر میدهد دیگر گیر میدهد و به این راحتی‌ها هم بیخیال نمیشود که نمیشود . البته میدانید ٬ این همیشه هم بد نیست حتی گاهی اوقات خیلی هم خوب است . مثلاً یکی از عادت‌های خدا اینست که بنده‌هایش را امتحان میکند . یعنی همانگونه که در کتاب‌های آسمانی آمده خدا بر سر بنده‌هایش که ما آدم‌های قد و نیم قد باشیم فتنه می‌بارد تا ما آبدیده شویم . خدا نمیدانم چه مرگش هست که هی امتحان میگرد از آدم‌ها و آدم‌ها هرچقدر هم که رد شوند بازهم گیر میدهد و دوباره امتحانش را تکرار میکند . شاید به خاطر ناز بودنش هست که دلش نمیخواهد ما در این امتحان‌های الهی رد شویم شاید هم از خنگیش هست که نمیفهمد ما اُس تر و ضعیف‌تر از آن هستیم که از بعضی امتحان‌ها موفق بیرون بیاییم. به کلاس ما نمیخورند آخر ! ولی خدا یک عادت خیلی خیلی بد دارد و آن اینست که وقتی امتحان میگیرد نمیگوید این یک امتحان است . من هیچوقت نمیدانم این از کرمش هست یا از حماقتش یا کلاً مدلش اینجوریست . به هر حال اگر از اول با آدم طی کنند که این یک امتحان است و اگر رد شوی دوباره تکرار میشود خوب آدم یک بار برای همیشه کار را یکسره میکند . ولی خدا با آدم طی نمیکند . همیشه همه چیز مبهم و غیر شفاف باقی میماند. من امروز آمده ام که اعلام کنم من مثل خدا نیستم . من می‌خواهم خدا را امتحان کنم و اصلاً هم مرض و کرم ندارم و اصلاً هم حوصله ندارم که به کسی - چه خدا چه بنده‌ی خدا - گیر بدهم . پس یک‌بار امتحان میگیرم و از قبل هم اعلام میکنم. خدایا: پس فردا صبح ساعت هفت و هشت صبح تنها کسی که میتواند همه چیز را روبه‌راه کند خودتی . این یک امتحان جدی و کاملاً سرنوشت ساز است. هم برای من ٬ هم برای تو . امیدوارم از این امتحان سربلند بیرون بیایی . این خط ٬ این هم نشان .



 1
 
و گهگاهی درهیچ چهار چوبی جایت نیست

 1
 
(July 8)اچند روزه پيش
درست تو شروع بيست و يكمين ساله زندگيم دچار يه جور نوستالوژی تازه شدم ميدوني قبلانا ميگفتم همه بدن مگر اينكه خلافش ثابت بشه ولي الان كه يه ذره بيشتر بهش فكر ميكنم ميگم همه بدن حتي اگه خلافش ثابت بشه
گير ندين ديگه حالا جاي اون بد هر كلمه بدتري دوست دارين بذارين اصلا گور باباي هرچي نوستالوژي خودمونو بچسب ميدوني الان چند وقته تو خيابون گدايي نكرديم يا شيشه ي هيچ ماشيني رو سر چارراه دستمال گثيف نكشيدم
هي اعضاي بدبخت بويز هر كدوم الان يه جاي دنيا افتادن من كه اينجا تو هم كه قاطي اون آلماني ها از شهاب و شايان هم كه هيچ خبري ندارم ميدوني الان چند وقته قالپاقه هيچ ماشيني رو ندزديديم الان فكر كنم قالپاق خونم كم شده دارم پرت و پلا ميگم بگذريم داشتم از روزه تولدم ميگفتم هيچ كس نبود بغلم كنه بوسم كنه بهم بگه تولدت مبارك يه سال خر تر شدي فقط يه سري حروف تايپ شده تولد اينجوري كه مزه نميده بايد كلا بوقي بذاري سرت كادو بگيري شمع فوت كني بدش همه مستِ مست سروصدا كنن بدش ماموره بياد واسش كلي خالي بندي اونم كه مثلا باورش ميشه كادوي تولد منو ميگيره و ميره ولي امسال اصلا از اين خبرا نبود منم رفتم واسه خودم تخم مرغ شانسي خريدم بعد با كلي هيجان بازش كردم بعدشم به خودم كلي خنديدم جدي جدي زده به سرم
.
ب.و راستي بوبي هموني كه هميشه دنبالِ يه تيكه چوب ميدوييد هموني كه خيلي باهوش بود هموني كه صبح به صبح پاچمو ميگرفت كه من نرم سر كار همون مرد

 6
 
جالب‌ترین و ترسناک‌ترین خبری که می‌تونستم بشنوم این بود که مامانم (اونی که تو ایرانه !) داره اینترنت یاد میگیره ! خب حالا اگه گفتین چیش جالب و ترسناکه ؟ عرض میکنم خدمتتون ؛ اینکه چت کردن یاد گرفته ٬ اومده رفته پروفایل پسرش رو دیده ٬ اَدِش کرده ٬ بعد از اون پروفایل لینک وبلاگش رو پیدا بعدش پاشده اومده وبلاگش رو خونده ٬ بعد ... چیزه ٬ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ! من نگرانم ٬ هم واسه خودم هم واسه مامانم ! شما جای مامان من بودین چی کار میکردین ؟

 0
 
اون قدیم ندیما، یه بار خدا گفت بیا این بهشت مارو یه نگاهی بنداز ببین خوشت میاد یا نه. منم شال و کلاه کردم یه چند طبقه‌ای تو آسمون صعود کردم ببینم چی به چیه، کی به کیه. همچین خوب جایی بود. یه جور خوبی آدم احساس خوشبختی می‌کرد، هیچی کم نداشتم. چند ماهی اتراق کردم و جاتون خالی کلی خوش گذشت. ولی خوب از اونجایی که اون درختی که آدم و حوا رو به دردسر انداخته بود هنوز سر جاش بود، خوب مارو هم به درد سر انداخت. با اردنگی انداختنم بیرون. گفتم آخه نامردها اقلا قبلش یه ندایی می‌دادین که این همون درخته، خوب منم سیب نمی‌خوردم. عقل دارم خوب، می‌فهمم. چند وقتی تو زمین بودم. خوب بود، آرامشش از اون بالا خیلی بیشتر بود ولی مزه‌ی اون حس خوشبختی هنوز تو دهنم مونده بود. دوباره دست به دامن خدا شدم و کلی در باب اغفال شدگی و عدم آگاهی به ذات سیب ممنوعه براش سخنرانی کردم. فکر نکنم حرف‌هام رو قبول کرده بود. یا دلش سوخت، یا دید من بدجوری کنه‌م گفت باشه پاشو بیا. منم با کله رفتم بالا. باز یه مدتی به خیر و خوشی داشت می‌گذشت که تو یکی از گردشهام سر از باغ سیب در آوردم. بازم انداختنم بیرون. گفتم من که این دفعه به سیب دست هم نزدم آخه؟ گفت دفعه اول سیبْ ممنوعه، دفعه دوم باغش. دفعه سومی هم تو کار نیست، دیگه بهشت رات نمی‌دیم، پیله نکن که با عزراییل طرف می‌شی. گفتم خوب پس چرا نگفت کسی به من که اینجوریه قضیه؟ بی‌جواب. خلاصه دوباره برگشتم زمین. این دفعه دیگه می‌دونستم اون بالا رام نمی‌دن دیگه. همین پایین خوش بودم. ولی بازم مثل این بود که یه چیزی کم دارم. بی‌خیال شدم. تو همین زمین خوش بودم که خبر اومد یه سفینه می‌خواد بره ماه، یه مسافر کم داره، می‌ری؟ گفتم برم اقلا ماه ندیده از دنیا نرم. اقلا درخت سیب نداره بندازنم بیرون ازش. همچین که اونجا پیاده شدم، یهو خدا اومد سراغم. گفتم به‌به رفیق قدیمی. این طرف‌ها. گفت بهشت رو بازسازی و تجهیز کردیم، یکیو می‌خوایم بیاد تست و دی‌باگش کنه. گفتم درخت سیبه هست؟ گفت آره. پرسیدم هنوز ممنوعه؟ گفت نمی‌گم. گفتم یعنی چی که نمی‌گی، قانون‌ها رو بگو، من بگم میام یا نه. گفت قانون رو که از اول وضع نمی‌کنم من، وقتی یه کاری انجام می‌دی اونوقت روش تصمیم می‌گیرم. گفتم اینجوری که دوباره منو چند روزه بیرون می‌کنی. گفت میای یا نه؟ دیدم این خدای ما که هر وقت حال کنه منو میندازه بیرون، از اون طرف هم خوب بالاخره بهشته و نمی‌شه ندیده گرفتش. حال فکر کردن نداشتم. گفتم آره، بزن بریم. و این داستان همچنان ادامه دارد
.
.
.
هر کی نفهمه من که میفهمم این ماجرا صد در صد واقعی ست :)) میدونی ، چیزه ... هیچی اصلاً برو نوش

 1
 
تکه‌تکه میشوم ٬ تکه‌های اضافه را دور میریزم ٬ تکه‌تکه هایم تمام میشود ٬ تمام میشوم

 0
 
یادمه همیشه دلم می‌خواست زودتر بزرگ بشم. اما انگار یادم رفته می‌خواستم بزرگ بشم چیکار کنم. می‌خواستم بزرگ بشم؟ می‌خواستم این‌جوری بشم؟

نه، بچه ها می‌خوان بزرگ بشن که راحت‌تر بچه‌گی کنن. توله‌سگا نمی‌دونن بزرگ که بشن دیگه هیچ‌کس بهشون نمی‌گه توله‌سگ. اگه هم بگه ناراحت می‌شن

 0
 
مهم‌ترین جمله‌ها، آن‌هایی هستند که رویشان خط قرمز کشیده‌اند، نه زیرشان

 
وقتی میخوای از خاطره‌هات انتقام بگیری دستت به جایی بند نیست
چنگ میزنی به چیزایی که ازش باقی مونده

 
آمدم که بگویم ما آدم‌ها را دوست نداریم
نمایشی را دوست داریم که از ما در دلشان می‌سازند
می‌گویید نه؟ به تخمم

 
همه چیز به طرز عجیبی ساخته گی به نظر میاد . حتی اون فرشته ای که هر شب لب تختم میشینه

 
چه خوب بود اگه آرشیو نداشتیم . ساعت نداشتیم . حس نداشتیم .
تک سلولی بودیم . یه آمیب ...

 
اونی که این دنیا رو ساخت یه جای کارش ایراد داشت .
واسه اين که هرچی کار لذت بخشه ضرر داره .
و هرچی کار زجر آوره مفیده .

 
وقتی ناراحت و عصبی ام انقدر آدم با حال و جذابی میشم .
واسه همین همه هی سعی میکنن من همیشه با حال و جذاب باشم .

 
خودتون که میدونین وقتی بعضیا میگن برو گمشو بیرون یعنی لطفا بیا بغلم کن .
باور نمیکنین ؟ به جهنم . اصلا همتون برین گمشین بیرون .

 
به آسمان نگاه میکنم
به راه شیری
آنقدر که
کاسه ام پر میشود از ماست

 
... بعد صورت همدیگه رو ماچ کردیم .
گفتم : من دوستت دارم و از همه چیزهایی که بهم دادی ممنونم . . . اما اگه باز خواستی بفرستیم زمین یه مشورتی هم با خودم بکن که دوباره کار به فحش و فحش کاری نکشه .

یه نگاه چپ چپی بهم کرد که یعنی تو آدم بشو نیستی .

 
يه خط سفيد و صاف داری . برو توش . انقدر توش راه برو . انقدر لجن مالش کن تا بشه يه خط کج و کوله و چرک . تا برسه به يه نقطه که اسمش مرگه . ده برو ديگه . . .

 
آدمها دو دسته اند . آنهایی که من دوستشان دارم ... و بقیه حیوانات

 0
 
وقتی عاشق می‌شیم تلاش می‌کنیم چاردیواری آدما رو بشکنیم بریم تو. یادمون میره، چیزی که عاشقش شدیم همون چهارتا دیوار بوده، نه آدم توش

 
خدای من با خدای شما فرق دارد .
خدای من به بزرگی خدای شما نیست .
کوچک که بودم خدایم شبیه خدای شما بود ، بزرگ و ترسناک و مهربان و بخشنده و . . . هزاران عیب دیگر .

هر چه بود با من نبود ، در من نبود . تلاش میکردم که در او باشم ، بیهوده . تلاش میکردم که بترسم ، تلاش میکردم که ببینمش . و همه اش بیهوده .

تا این که خیلی آرام خدای خودم را پیدا کردم . لای آن شب بوها نبود . نزدیک تر از این حرفها بود . اصلا ، خودم بود . وقتی آمد ، وقتی دیدمش ، خیلی چیزها عوض شد . جور دیگری شدم . نه این که خوب شده باشم ، نه . حتی ، آرام هم نشده بودم . اما نگاهم عوض شد . . . یا دنیایم .

آدمها رنگ دیگری شدند . مثل آن که تا آن روز از پشت شیشه ای رنگی به دنیا نگاه کرده بودم . . . و ناگهان ، دیگر شیشه ای نبود . رنگ آدمها عوض شد . توی آدمها پیدا شد و از همه بدتر توی خودم ، که خدایی با همه عیبهایم داشت رشد میکرد .

خیلی زجر کشیدم ، هنوز هم میکشم . بعضی آدمها ناگهان غریب و دور شدند . و بعضی ها عزیز و دوست داشتنی . ساکت و بهت زده شدم . دور افتادم از بازی آدمها و خیلی چیزها را باختم . آرام آرام بعضی بازیها را فراموش کردم ، با آن که میدانستم با بازیست که خیلی آدمها را و خیلی چیزها را به دست می آورم .

چیزهایی هم به دست آوردم . چیزهایی که برای من ، و فقط برای من ، بسیار ارزشمند بودند . آدمهایی را پیدا کردم که درونشان خدایی رشد میکرد . خدایی که دوستش داشتم . در تنهاییم چیزی را پیدا کردم . لذت . لذتی بی اندازه یا زجری لذت بخش . و این آدمها در تنهاییم شریک بودند . این آدمها تنهاییم را بر هم نزدند . نزدیک تر از آن بودند که بتوانند این کار را بکنند .

و خیلی چیزها معنا پیدا کرد . شب تاریک معنا پیدا کرد . ستاره ها . نگاه ها . ثانیه ها . رنگها . بی رنگها . درختهای توی بیابان . ماهی های توی تنگ . حرکت انگشتها . لرزش دستها . چاله ها و از همه مهمتر دیوانه ها .

دیوانه ها خدای خودشان را دارند . خدایی که شاید شما بترسید از دیدنش . من دیوانه ام . یعنی آرزو دارم که باشم ، با همه تاوانش . خدای درون من دیوانه است . اما هنوز آنقدر در من رشد نکرده که آرزوهایم را عملی کنم .

هنوز آنقدر رشد نکرده که پشت پا بزنم به همه دنیایی که شما ساخته اید . شاید هنوز کمی از خدایتان میترسم . شاید هنوز کمی خدایتان را میپرستم و بدترین شاید این که . . . شاید هنوز از آدمها میترسم .

 
م.ک
شروع می کنی به شمردن ۱۰؛ ۹؛ ...؛ ۳؛ ۲ و ... ۱ بالاخره رسید
آره بازم من و تو همدیگرو تو کلبمون می بینیم
بازم مست می شیمو ...
بازم دنبالم می دویی و من تا می تونم از دستت فرار می کنم اما یه دفعه ای ...
(تو می دونی چی می شه مگه نه؟!)
بازم قراره که تو شمعارو فوت کنی
بازم قراره .. آره قراره خیلی چیزا بشه
قراره من بازم ناز کنمو ...
اما نه اینبار نوبته توئه
آره می خوام اینبار سرتو بذاری رو شونمو من ...
....
دیگه هیچی مهم نیست
...
حالام فقط می خوام بگم تولدت مبارک دیوونه ی من
زود بیا ... خیلی زود

 0
 
مرد تنها,تنها مرد


 0
 

بابا بابا بابايي كجايى؟
ميدونى چند وقته حتي خوابت رو هم نديدم معلوم هست كجايى نكنه تو هم يادت رفته كه من...آره تو هم ديگه يادت نيست ولي من خوب يادمه دو سال پيش يه روزي مثله امروز اون موقع ها كه من هنوز اين همه ديوونه نبودم رفتي پشت سرت رو هم نيگا نكردي رفتي بدون خداحافظي همون طوري كه من بدون سلام اومدم من وقتي اومدم گريه مي كردم وقتي تو رفتي هم... رفتي خيلي سريع حتي يه دست هم واسم تكون ندادي فقط شعاع يه لبخند تلخ و پر واژه روتو دلم كوچاندي حالا ديگه نيستي نيستي كه ببيني دستام بوي باروت و خون ميده بوي جاده هاي نم كشيده اي كه به هيچ جا ختم نميشه بوي غربت گرفتم امروز رو به احترام نبودنت تعطيل كردم ميرم بيرون شهر كه انقدر داد بزنم كه شايد صدام رو بشنوي مي خوام بگم دلم واست تنگ شده مي خوام بگم انقدر بغضم رو خوردم دارم خفه ميشم انقدر لبمو گاز گرفتم كه صداي گريمو كسي نشنوه ديوونه شدم

 2
 
دلم بغل ميخواد ، يه عالمه دلم بغل ميخواد
دوتا دست ظريف و دوست داشتنى با يه بوى خوب دورم حلقه بزنه و محكم منو بكشه سمت خودش سرش رو بچسبونه كنار گردنم و آروم در گوشم بگه يوآر ماى
مى دونى چقدر دلم براى شنيدن اين چند تا كلمه تنگ شده دلم واسه يه بغل تنگ و گرم تنگ شده يه از اون بغلا كه وقتى توشى يه دفعه شيطون ميره تو جلدت و يه كارايى مى كنى كه
نمي گم كه چي كار مى كنم


 2
 
...
می نویسم که از سنگینی بار گناهانم کم شود
می نویسم تا که هیاهوی درون صدایش را به های و هوی بیرونم برساند
می نویسم تا خود بدانم که چقدر او را دوست دارم
می نویسم تا بالهایی از عشق برای این پرواز ابدی بسازم
دیگر برای تو تصمیم نخواهم گرفت چرا که دیگر برای خودم هم نمی توانم تصمیم بگیرم
صداهای ناموزون قلبم را به استدعا در می یابم و استغاثه‌هایش را و دست‌های رو به سوی تو خیالی‌اش را و چشمهای بی اشکش را و قیافه معصوم و مهربانش را می بینم که همچنان لبخند می زند و رو به پرسش می رود
لحظه ها بی تابی می کند و قلقلک این تلنگرها قدم هایم را به سوی تو گام برمی‌دارند
چشم هایم را برایت نخواهم گذاشت چرا که دیگر چراغ این چشمها رو به خاموشی است و نور آن نمی تواند چهره زیبای تو را به عروسی روشنایی ها ببرد
من چشمهایم، دست هایم، لب هایم و تمام وجودم را در قلبم برای تو باز می گذارم تا تو بدانی من تمام هستی ام را برای تو گذاشته ام، هستی که برای من نیستی را به ارمغان آورد
تاری از موهایم را برایت می گذارم تا صندوقچه خاطراتت به یاد داشته باشد که این تار پیوندی است که رشته اش از تک تک تارهای وجودم به غنیمت گرفته شده است
کاش می دانستم که چشمهایت غریبی این قریب را می داند ولی به زبان نمی آورد
و تنهای تنها از آسمان علیا به زمین سفلی تو پیغام خواهم داد که
.. دوستت دارم..... می نویسم تا سبک بال شوم.. می نویسم تا که قلبم آرام گیرد و قلبی آرام را در دستهای تو بگذارم. می نویسم تا طنین صدای اشکهایم در خلوص قریب قلبم صدای آشنای تو باشد
(م.ک (نازی

 0
 

 
...
ای کاش کودکی بودم، بی غم و غصه
آشنایی داشتم، بی هیاهوی
دل می ستاندم از کنارش
ناله هایم را برایش می شکستم
عقده هایم را برایش می شکفتم
ای کاش لحظه ای بودم
تا کهکشانها پر می کشیدم
ستاره ای را می ربودم
درون قلبم می گذاشتم
روزها روشنش می کردم
شب ها روشنم می کرد
و تا ستاره بود من بودم، و تا من بودم، ستاره بود
(م.ک (نازی

 0
 



دیدی بعضی وقت ها که خیلی مستی هیچی رو نمی بینی
دیگه اصلا واست مهم نیست اطرافت چی می گذره فقط خودتی واسه خودت
اصلا انگار همه چى بكگراند ميشه وقتايى كه اينجورى ميشى خودتى زلالى پاكى خوبيش اينه كه اون موقع اون كارى رو مى كنى كه دلت مى خواد به اون چيزى فكر مى كنى كه شايد هيچ وقت در حالت عادى وقتش رو نداشته باشى من اين شبا رو دوست دارم شباى مستى شبايى كه شفاف ميشم شبايى كه دوست دارم تنهايى تا اسكله پياده برم و با خودم سوت بزنم و به ماشيني نگاه كنم كه كنار اسكله پاركه و صداى آهنگ لاو استوريش تو همه درياچه پيچيده همونى كه از پشتش صداي خنده ى ريز مياد از همون خنده ها كه
من اين شبا رو دوست دارم چون اين شبا منو ياد خيلي چيزا ميندازه ياد من ياد تو ياد ايران دستامو مى كنم تو جيبم و سوت ميزنم و ميرم انقد ميرم كه تو تاريكى گم شم كه ديگه صداى اون خنده ى ريز رو نشنوم و به هيچي فكر نكنم
.
.
.
همين
(راستي تا حالا سرعت بالاي 250 تا رو تجربه نكرده بودم جالب بود )


 0
 

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته
سرت فریاد بکشه
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلزی٬
..و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته

 2
 
چیزی نمونده مگه نه؟
چیزی نمونده که من و تو همدیگرو تو کلبمون ببینیم
دلم واست تنگ شده واسه دیدنت واسه بوییدن و بوسیدنت
اصلنم دلم فقط واسه تو تنگ شده
...
...
م.ک نازی

 0
 
اگه همیشه آخرین گلولت رو واسه خودت نگه نداری باختی


 4
 
و از آن بعد بود که انسان را همه دیدند
با سر بادکنکی اش که هر روز به فوت علم بزرگ و بزرگتر میشد
به خودم می گویم
من انسانم من شعور همه افاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم
می تونم پلنگ و زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنار و سرنگون کنم
چشمم را گر ببندم جهانی در تاریکی فرو می رود
.آری من انسانم

 0
 


الان دیگه واقعا باورم شده که تو دنیای به این بزرگی هیچ کسی رو ندارم پس دیگه هیچ کس هیچ ادعایی نسبت به من نداشته باشه
.
.
.
همین

 1
 
از میان دود و مه می آیم
ای مسافر
!! چشمه ای بر سر راه تو نبود ؟؟؟
در رگ روحم میگردد مه
و به مژگانم آویخته دود
ای مسافر
...چشمه ای

 1
 






...






...همیشه با فکر بازی می کرد اما
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect
He deals the crads to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden loaw of a probable outcome
The numbers lead a dance
I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades
I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost
I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not The Shape of My Heart ..

 1
 


رو صندلیت لم دادی و داری خیلی آروم فک می کنی
داری به گذشته فک می کنی
به اینکه همه چیز چقدر زود گذشت
به کودکیت فکر می کنی
به اینکه چقدر زود بزرگ شدی
به اینکه الان دیگه خیلی وقته معتاد زندگی شدی اونم در لباس این آدمای خاکی
به اینکه چقدر به نشخوار کردن یه مشت اراجیف عادت کردی
خودت رو یه تکونی میدی و رو صندلی جا به جامیشی
با دست راستت سیگارو از روی میز جلوت بر میداری و میزاری گوشه لبت
با اون یکی دستت هم روشنش می کنی
اولین پک رو خیلی عمیق و طولانی می کشی
سرت رو تکیه میدی به صندلی و آروم چشمات رو می بندی و به این فکر میکنی که چقدر طول می کشه که پیر بشی
چند تا پک دیگه از سیگارت میزنی و چشات رو باز می کنی
اصلا نمی تونی چیزی رو که میبینی باور کنی
تو پیر شدی الان دیگه چیزی به مردنت نمونده
دوباره سرت رو به صندلی تکیه می دی و چشات رو میبندی
اما این دفعه خوب میدونی که تا قبل از تموم شدن سیگارت می میری


 0
 
چوپانزاده
چوپانزاده ی چکامه نشین
در این تردد تاریکی از پس کدامین چراغ گم شده شاعر شدی؟
چنین که خمیده بر گهواره ی گل سرخ به جانب دره ی جن می نگری

 

,,,
لباستو در مياری
زيرپوشتو هم همينطور
واميستی جلوی آينه
به پهنای سينه ات که با موهای نرمی به شکل صليب پوشونده شده نگاه می کنی
آروم با دستای سردت روی پوست سينه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری
از جلوی آينه تيغ جراحی رو برمی داری
سعی میکنی به هيچ چيز فکر نکنی
حتی نفس هم نمی کشی
نوک تيغ رو درست زير حنجره ات می ذاری
خيلی آروم و با فشار کم تيغ رو مستقيم به سمت پايين می کشی
احساس سوزش خفيفی پوست سينتو می سوزونه
يه لحظه مکث می کنی
می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی
دوباره ادامه می دی
به آخر استخون سينه که می رسی واميستی
يه خط راست و قرمز رنگ وسط سينه ات کشيده شده
احساس ترس توی چشات موج می زنه
تيغ رو می ذاری زير برآمدگی سينه چپت و خيلی آروم يه برش عرضی تا زير برآمدگی سينه راستت می زنی
حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بيشتر حس می کنی
تيغ رو می ذاری روی ميزبا يه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی
با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بريده شده پوست سينه تو از بالا می گيری
آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی
دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی
درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی
مويرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن
نمی تونی طاقت بياری و با تموم وجود نعره می زنی
احساس می کنی پوست روی سينه ات آتيش گرفته
چشماتو باز میکنیدوتيکه پوست قرمز که ازش خونابه می ريزه روی سينه ات مثل دوتا بال آويزون شده
استخونای قفسه سينه ات از زير يک لايه نازک گوشت ديده می شه
ديگه چيزی نمونده
دست راستتو فرو می کنی لای لايه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سينه تو پوشونده
انگشتاتو از لايه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سينه تو می گيری
با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بيرون می کشی صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه ولی مثه يه مرد دوباره واميستی
استخون شکسته شده رو می ذاری توی شيشه الکل
دوباره با انگشتات استخون پايينی رو می گيری و اونو هم با يه فشار می شکنی و بيرون می کشی
دنيا دور سرت می چرخه
زير پات لايه نازکی از خون زمين رو پوشونده
حالا همه چيز مهياست
اينبار تموم دستت رو می بری توی سينه ات
قلب داغتو توی کف دستت می گيریتپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی
تصميمتو می گيری
خيلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بيرون
رگ و ريشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن
اما تو بيشتر فشار مياری
يکی يکی رگها کنده میشه
خون از توی سينه ات به بيرون می پاشه اما
اما تو تصميمتو گرفتی
تپش های قلبت کمترو کمتر می شه
آهسته تر و آهسته ترآخرين رگ هم از قلبت کنده می شه
دستتو بيرون مياری
يه چيزی شبيه يه لخته خون توی دستته
ديگه دردی رو حس نمی کنی
اون لخته خون رو يا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آينه
استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش
لبه های پوستت رو بر می گردونی و با يه سوزن با دقت از بالا به پايين می دوزی
می ری حمام و يه دوش آب سرد می گير
احساس راحتی و سبکی می کنی
همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نياورده بود
لبخند می زنی
دور خودت يه حوله سفيد می پيچی و روی صندلی راحتی لم می دی
يه نخ سيگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی
اولين پک رو با تموم وجودت سر می کشی
بعد از چند لحظه دود رو می دی بيرون
دود سيگار توی فضای سرد اتاقت با پيچ و تاب می ره بالاتو هم از جات بلند می شی
همراه دود سيگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بيرون
تو ديگه حالا آزادی
آزاد آزاد

 3
 
دلارام
چون از ميان برآيى
اينجايك شاعر خواهى ديد؛نه همان كسى كه شايد برگزيده باشى.قول نمى دهم هيچ وقت گرسنه نمانى يا كه هرگز غمگين نشوى
ولى مى توانم خوب نشان ات دهم كودكم عشق را،كه چگونه قلبت را براى هميشه بشكنى
برای کودکی که هیچ وقت دنیا نیامد
.
.
.

 3
 
هیچی توش نیست
اصلا انگار هیشکی هیچ وقت اینجا نبوده
!!!!!!!!! درست مثه دلم

 2


email  communiti me