مادرم مرا می ترساند
" لولو پشت شیشه هاست "
و من همیشه توی شیشه ها تو را می دیدم
راست می گفت مادر و تو هنوزهم همانجایی درست پشت شیشه ها ، بی هیچ حرفی سالهاست که برمن خیره ای و من هر شب با تو حرف زدم بی آنکه بدانم"تو"فقط لولوی پشت شیشه ها هستی و لولوی پشت شیشه هیچ وقت و هیچ وقت هم صحبت خوبی برای هیچ کس نبوده حتی برای یک دیووانه "تو"فقط میشنوی بی آنکه حرفی به زبان بیاوری بی آنکه حتی سری تکان دهی تو همیشه و همیشه از پشت همین شیشه ی لعنتی با سکوتت به من خیره بودی .
وقتی می گویم"تو"، یعنی "تو"،توئی که هستی، بیخود به دوروبرت نگاه نکن هیچ شخص ثالثی در کار نیست لولوی پشت شیشیه ها فقط "توئی"، "تو" که خیره خیره به تصویر نگاه می کنی تا نکات مبهمی را برای خودت آشکار کنی .پس این "تو" فقط "تو" هستی و این منم که هر وقت می گویم "تو" دیگر من نیستم ، من هم "تو" می شوم در زلالی چشمانت غرق می شوم . راستی ببینم "تو" بین این همه خط های بهم ریخته ی دیوانگی ام از پشت شیشه ها دنبال چه می گردی ؟
دنبال "توئی" که گم شده ؟ یا دنباله منی که دیگر من نیستم ؟ یا شاید دنبال لولوی پشت شیشیه ها ؟ چه کسی می داند

Comments:
آدم نباس دوستاي خيالی اش را تنها بگذاره.آنها خوبی شان اینه که هيچ وقت وسط حرف آدم نمی پرند هيچ وقت فحش نمی دهند می شه سرشان داد کشيد به نظرم اگه یک روز حرف هايم را به آدم های واقعی بزنم به عنوان يک ديوانه ی زنجيری بستری ام خواهند کرد......کامنت ات را دوباره خواندم ساعت و آميب و .. يک چيزی با اينکه يک کم عجيبه ولی بانمکه من را ياد شعر های سيد برت می اندازه .
 
Post a Comment

Links to this post:
<$BlogBacklinkTitle$> <$BlogBacklinkDeleteIcon$>
<$BlogBacklinkSnippet$>


<< Home


email  communiti me