هرکس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت. هر کس دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد. هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست و خدای کسی که احساسش کند نداشت. عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند، خوبی ها همه نگران که آنرا بفهمند و زیبایی ها همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند و خدا عظیم بود و زیبا و پراقتدار مغرور، اما کسی را نداشت
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید، کوهها برخاستند و رودها سرازیر شدند و باران ها و باران ها
قرن ها گذشت و می گذشت و
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود! و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه توانستن بودن؟ و خدا بود و با او عدم بود. عدم گوش نداشت. حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن ، حرفهایی که زبانه های بیتاب آتشند. کلماتش هر یک انفجاری در دل به بند کشیده اند. اینان در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریقهایی وحشتناک و سوزنده ای در درون بر می افروزند و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود و در نبودن نتوانستن بودن.
با نبودن، نتوان بودن و خدا تنها بود.
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
پس من را آفرید