باید توضیحی بدهم . شاید باید اتمام حجت کنم . خدا عادتهای زیادی دارد. ما آدمها کم و بیش شبیه خداییم . به هم رفته ایم . عادتهای خوب و بد . خدا هم عادتهای خوب و بد زیادی دارد . مثلاً یکی از این عادتها سیریش بودن است . خدا گیر خیلی سیریشی است . وقتی به یه چیزی گیر میدهد دیگر گیر میدهد و به این راحتیها هم بیخیال نمیشود که نمیشود . البته میدانید ٬ این همیشه هم بد نیست حتی گاهی اوقات خیلی هم خوب است . مثلاً یکی از عادتهای خدا اینست که بندههایش را امتحان میکند . یعنی همانگونه که در کتابهای آسمانی آمده خدا بر سر بندههایش که ما آدمهای قد و نیم قد باشیم فتنه میبارد تا ما آبدیده شویم . خدا نمیدانم چه مرگش هست که هی امتحان میگرد از آدمها و آدمها هرچقدر هم که رد شوند بازهم گیر میدهد و دوباره امتحانش را تکرار میکند . شاید به خاطر ناز بودنش هست که دلش نمیخواهد ما در این امتحانهای الهی رد شویم شاید هم از خنگیش هست که نمیفهمد ما اُس تر و ضعیفتر از آن هستیم که از بعضی امتحانها موفق بیرون بیاییم. به کلاس ما نمیخورند آخر ! ولی خدا یک عادت خیلی خیلی بد دارد و آن اینست که وقتی امتحان میگیرد نمیگوید این یک امتحان است . من هیچوقت نمیدانم این از کرمش هست یا از حماقتش یا کلاً مدلش اینجوریست . به هر حال اگر از اول با آدم طی کنند که این یک امتحان است و اگر رد شوی دوباره تکرار میشود خوب آدم یک بار برای همیشه کار را یکسره میکند . ولی خدا با آدم طی نمیکند . همیشه همه چیز مبهم و غیر شفاف باقی میماند. من امروز آمده ام که اعلام کنم من مثل خدا نیستم . من میخواهم خدا را امتحان کنم و اصلاً هم مرض و کرم ندارم و اصلاً هم حوصله ندارم که به کسی - چه خدا چه بندهی خدا - گیر بدهم . پس یکبار امتحان میگیرم و از قبل هم اعلام میکنم. خدایا: پس فردا صبح ساعت هفت و هشت صبح تنها کسی که میتواند همه چیز را روبهراه کند خودتی . این یک امتحان جدی و کاملاً سرنوشت ساز است. هم برای من ٬ هم برای تو . امیدوارم از این امتحان سربلند بیرون بیایی . این خط ٬ این هم نشان .