...
می نویسم که از سنگینی بار گناهانم کم شود
می نویسم تا که هیاهوی درون صدایش را به های و هوی بیرونم برساند
می نویسم تا خود بدانم که چقدر او را دوست دارم
می نویسم تا بالهایی از عشق برای این پرواز ابدی بسازم
دیگر برای تو تصمیم نخواهم گرفت چرا که دیگر برای خودم هم نمی توانم تصمیم بگیرم
صداهای ناموزون قلبم را به استدعا در می یابم و استغاثه‌هایش را و دست‌های رو به سوی تو خیالی‌اش را و چشمهای بی اشکش را و قیافه معصوم و مهربانش را می بینم که همچنان لبخند می زند و رو به پرسش می رود
لحظه ها بی تابی می کند و قلقلک این تلنگرها قدم هایم را به سوی تو گام برمی‌دارند
چشم هایم را برایت نخواهم گذاشت چرا که دیگر چراغ این چشمها رو به خاموشی است و نور آن نمی تواند چهره زیبای تو را به عروسی روشنایی ها ببرد
من چشمهایم، دست هایم، لب هایم و تمام وجودم را در قلبم برای تو باز می گذارم تا تو بدانی من تمام هستی ام را برای تو گذاشته ام، هستی که برای من نیستی را به ارمغان آورد
تاری از موهایم را برایت می گذارم تا صندوقچه خاطراتت به یاد داشته باشد که این تار پیوندی است که رشته اش از تک تک تارهای وجودم به غنیمت گرفته شده است
کاش می دانستم که چشمهایت غریبی این قریب را می داند ولی به زبان نمی آورد
و تنهای تنها از آسمان علیا به زمین سفلی تو پیغام خواهم داد که
.. دوستت دارم..... می نویسم تا سبک بال شوم.. می نویسم تا که قلبم آرام گیرد و قلبی آرام را در دستهای تو بگذارم. می نویسم تا طنین صدای اشکهایم در خلوص قریب قلبم صدای آشنای تو باشد
(م.ک (نازی

Comments: Post a Comment

Links to this post:
<$BlogBacklinkTitle$> <$BlogBacklinkDeleteIcon$>
<$BlogBacklinkSnippet$>


<< Home


email  communiti me