رو صندلیت لم دادی و داری خیلی آروم فک می کنی
داری به گذشته فک می کنی
به اینکه همه چیز چقدر زود گذشت
به کودکیت فکر می کنی
به اینکه چقدر زود بزرگ شدی
به اینکه الان دیگه خیلی وقته معتاد زندگی شدی اونم در لباس این آدمای خاکی
به اینکه چقدر به نشخوار کردن یه مشت اراجیف عادت کردی
خودت رو یه تکونی میدی و رو صندلی جا به جامیشی
با دست راستت سیگارو از روی میز جلوت بر میداری و میزاری گوشه لبت
با اون یکی دستت هم روشنش می کنی
اولین پک رو خیلی عمیق و طولانی می کشی
سرت رو تکیه میدی به صندلی و آروم چشمات رو می بندی و به این فکر میکنی که چقدر طول می کشه که پیر بشی
چند تا پک دیگه از سیگارت میزنی و چشات رو باز می کنی
اصلا نمی تونی چیزی رو که میبینی باور کنی
تو پیر شدی الان دیگه چیزی به مردنت نمونده
دوباره سرت رو به صندلی تکیه می دی و چشات رو میبندی
اما این دفعه خوب میدونی که تا قبل از تموم شدن سیگارت می میری


Comments: Post a Comment

Links to this post:
<$BlogBacklinkTitle$> <$BlogBacklinkDeleteIcon$>
<$BlogBacklinkSnippet$>


<< Home


email  communiti me